آپلود عکس

موزیک پلیر

سوشا چت : نای چت
سفارش تبلیغ
صبا

سوشا چت : نای چت

نظر

وقتی تو نیستی
نه هستهای ما چونان که بایدند
نه بایدهای ما

مثل همیشه ،
آخر حرفم را
و حرف آخرم را
با بغض فرو می خورم

عمریست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم
باشد
برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی شبیه همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی
نه هستهای ما چونان که بایدند
نه بایدهای ما

هر روز بی تو
روز مباداست !

  نویسنده فرهاد شهابی اردبیلی

 


نظر

درشبان غم تنهایی خویش
عـابد چشم سخنگوی تو ام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی تو ام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر میکردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه عمر سفر میکردم
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگیرتر است
وای باران ! باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رویای فراموشی هاست
خواب را دریابم
که درآن دولت خاموشی هاست
با تو در خواب ، مرا
لذت ناب هماغوشی هاست
از گریبان تو صبح صادق
میگشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه ، از آن پاکتری
تو بهاری؟
نه ، بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هربهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان میکاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به شب جشن عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و دشت
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز برمیگردی
چه تمنای محال
خنده ام میگیرد
آرزو میکردم
دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را
من گمان میکردم
دوستی همچون فصلی سرسبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه میدانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه میدانستم
سبزه میپژمرد از بی آبی
سبزه یخ میزند از سردی دی
من چه میدانستم
دل هرکس دل نیست
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیت ها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی، چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من میسوزد
که قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه، میبینم، میبینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟
هیچ
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی ، روی تو را
کاشکی میدیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که_ مهم نیست زیاد_
و تکان دادن سر را که عجب ، عاقبت مرد ، افسوس!
کاشکی میدیدم
من به خود میگویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا میزنم، آی
باز کن پنجره را
پنجره را میبندی
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست
چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم
من اگر ما نشوم خویشتنم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمیخیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور؟
من چه میگویم آه
با تو اکنون چه فراموشی ها
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر بر خیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

  نویسنده فرهاد شهابی اردبیلی

نظر

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو، لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران ، وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران ، تا به کران
می روم تا که به صاحب نظری باز رسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران
دل چون آیینه اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این زخدا بی خبران
دل من دار که در زلف شکن درشکنت
یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران
...شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نو سفران


نظر

بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم
در بحبوحه خنده به غم فکر کنیم
بد نیست اگرخانه ما سیمانی است
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنیم
هر وقت زیادمان دلی میشکند
بد نیست که یک لحظه به کم فکر کنیم
من عاشق و تو هر که در این عصر غریب
بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم


نظر

مکتوم 

 از آینه خرزهره می زند بیرون، وقتی به یاد نمی آورم

زبان چگونه می پاشید، لای درزها وُ بتُن ها؟

چگونه آن کبودی ها که انقلاب نکردند

به رُخ ندادن، آغشته بود

چگونه بنویسم

به تو که لاله های ات رفته تا گریبان ات

وَ گیجگاهت هنوز شهیدت می کند

به روز که ظلم است

به فرق ِ سر که ظهور نمی کرد

به سینه ای که دیگر زیتون نداشت وَ زانوانش درون ِ زلزله جا مانده بود

ببین چگونه صدای خروس، نُک ِ تیز ِ باد

تیغ بر زندگی می اندازد

وَ حافظه ی کوره های بی تورات

از استخوان ِ قبرهای یهودی پُر است

و عشق

با قفل های قلابی به قلبِ پُل بسته ست

چگونه بنویسم

از آن زنی که گلویش، وخامت ِ صلح است

وَ انفجار ِ تن اش

لتّه های در ِ تنگ را غرق ِ نی لبک کرده ست

 بر قلبم بایست!

انگار، آمده ام بر دیواره های غار نبوّت کنم

  وَ با کمانچه ای بر الواح ِ مرگ، فرود بیایم.

 2

مردن به وقتِ تیرآهن 

صورتم را به این مجسمه‌های سفید ببندم، کبوتران مرا بخورند

از سینه‌ام نفت بیرون می‌زند

و سینمایی که عاشقش بودم

تیرباران شده

 زخمت را از گیجگاه من بیرون نکش!

ما انا‌رهای منفجری بوده‌ایم

در مرزهای بی تسکین

از انگشت‌های‌مان

وقت ِ نوشتن، اشک می‌آمد

نه! زخمت را از گیجگاه من بیرون نکش

هوا پُر از صفی‌ ست که می‌رود رویاهایش را به جنگ ببازد

کافه‌های سرخ‌اش را روشن کند

وَ روی عرصه‌ی سیمرغ‌های آدمخوار

”بلند بنویسد: کرانه‌ی “آواتار

من به استعاره امید ندارم

 تنها دیوارم را با دیوانگی از این حروف، جدا کرده‌ام!

 مردن به وقت تیرآهن!

به وقتِ من

که اطراف این النگوهای زخم منفجر شده‌ام

مردن به وقت جان

”به وقت “آفتابکاران

ای تابیده بر جدار خیابان

زخمت را از گیجگاه من بیرون نکش

هوا نبود، قصه نیست

تنها سینه‌ی من است که سینما به سینما جِر می‌خورَد

 در این شراب، شاهرگم را می‌زنند.

3

پیش درآمدِ هجرانی

 خواب بودی که سینه خیز نوشتم

 تاریکی اتاق، تمام اش نکرد

 خواب بودی وَ روی کاغذها،

 تکرارِ قتل‌ها وُ آینه ها بود

 اما این گوشه از جهان که بی خبرم می‌کند

 اینجا که با تو گُل می‌اندازم،

 خطّی از خونِ این خیابان ها

 برای چند لحظه فراموش می شود

 در را می بندیم

 تا نشنویم نبینیم

 چند سالمان شده آخر که هرچه غمگین‌تریم

 کمتر می شود بتوانیم،  درست حسابی، تمیز، گریه کنیم  . . .

 جایی در پوست ات مثل گوزن، فرو می روم

 وَ فکر می کنم که سرنوشت مان این نیست

 باید به فکرِ تعمیرِ ساعتی باشیم

 که از بس به فکر ماست،

 صبح ها

 بیدار باش اش را

 نمی زند.

4

به آن خدا که حالتی ست بین آفتاب و ناشنوایی بگو

 هوا ضخیم تر از زندگی ست

 وَ من دهانِ منفجرم را

 پشتِ آخرتِ برف می گذارم

 تا، بگذرم.



آپلود عکس